سمیرمی دیگر |
شعر - داستان
|
|
درباره وبلاگ
سميرمي
با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون منوی اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
من سوسک شب را با چشمهای بسته می بلعم
من خود برهنه رفته ام شما باید بودید و می دیدید تا حال فکر نکنید من چگونه سیاهی هایم را
ی آرزوی دل این من تنهاتر از اسبک سیلندر سمند زیر پای شما چگونه عنکبوتی را که روی تنم مور مور می شد له کرده ام نه من تنها نبوده ام عنکبوت خود گواه من است پس چرا فکر می کنی من هنوز هم پایبند فکرهای بی سرو ته قاضی خط نوشته ام عنکبوت له شده در زیر سیگاریم پیپ کنار فندک گازیم و تو که در خواب خیالی ات به خواب رفته ای باید بدانی
توی این تاریکی خط بریل می نویسم من دیگر سوسکها را جویده ام و تو مصیبت هنوز داری زیر پرچم خدمت می کنی و نامزدت که در یکی از شهرهای جنوب زار می زند که چرا سوسک نیمه شب روی چادر سیاهش ناله کرده است نه نه این دیگر غیر ممکن است که فکر کنی من با این خط بریلی که می نویسم فردا بتوانی بخوانیش و بر علیه من سوسکها را بشورانی من فردا سوسکها را بلعیده ام و چیزی برای وسوسه تو نمانده است آری من شبها در خواب روی کاغذ راه می روم جای پاهایم را وقتی می بینم که تو هنوز خسته نشده ای و چراغ را روشن نکرده ای دیگر خسته شده ام همین! همین یک سوسک را همین سوسک خسته را که تلو تلو می خوردرا
که تا صبح زاییده است بشورانی من سوسک شب را بلعیده ام اما پاهایش را که روی کاغذ پر از دوات من جا مانده نمي توانم فراموش کنم دیگر خسته شده ام نمی توانم روی کاغذ راه بروم پس تا فردا بدرود سوسک نوشته هایم را برایت میل می زنم تنم را اینقدر توی قبر نلرزان |+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم آذر 1386 | موضوع: |
|
|