تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
تولد 

نشست داستان سمیرم هم راه افتاد

بعد از مدتها تونستم یه چیزی بنویسم و اسمشو بذارم داستان شایدم داستان نباشه یه رباعی هم دارم که ممکنه رباعی نباشه ولی دوست دارم دوستان خوب نقد کنن شاید ما هم امیدی پیدا کردیم و نوشتیم

 

روزهاي آمده رفته اند و حالا همينطور نشسته اي تا روزهاي نيامده هم برسند با دستهاي خالي اي كه نمي داني چه روزها به انتظار روزي نشسته اند كه نبوده است.حالا اخم مي كني داد مي زني و فرياد مي كشي و اعصاب مرا خرد مي كني،اعصاب مرا كه هيچ وقت با هيچ بني بشري مثل تو اينطور نبوده است.باشد من هم با خيال راحت سرم را مي گذارم و و مي ميرم به پاي فريدهاي اشك آلودت و نمي خواهم هيچگاه به فكر اين باشي كه چرا از پولهاي باد آورده نصيبي نبرده ام.

وقتي مردم خواهي فهميد لياقت مردن هم نداشته ام تا با پاي پياده به زيارتم بيايي.نه اينگونه نيست مي خواهي بداني كه چرا از همان بدو تولد نبوده ام؟ راستش خودم هم مانده ام كه چرا به دنيا آمده ام، و حالا چرا اينقدر بايد با چشمان خمار راز آلودت شبها را صبح كنم.

اصلن معناي تو هم مثل تولد مرگبار است و نمي خواهم با آن تنها باشم و همينطور تو و چشمهايت كه روز تولدت را به يادم مي آورد كه پر از اشكهاي حسرت نخورده ام بود.مانند يك پروانه! نه! يك شمع كه هنوز پروانه اي در جوارش نسوخته لبانش سوخت.

من تا روز تولدت صبر مي كنم ، آنگاه شايد بخواهم هديه اي برايت بخرم تا با آن روزها و شبها اشكهايت را پاك كني و شايد هم چيزي نخريدم.خوب دلم نمي خواهد كه تو به دنيا بيايي . اصلن تولدت چه معنايي مي تواند داشته باشدبراي چشمهايت كه هنوز خيس خيسند؟من كه هر روز آنها را دارم پس تو را براي چه مي خواهم ؟ و تولدت را با چه چيز مي توانم مقايسه كنم ؟مثل روزهاي امروز با بنزين و يا نه ! با رئيس جمهور محبوبم ؟يا همولايتي هاي پاپتي تر از دنده هاي بدون گوشت بدن مردم آفريقا كه هنوز هم پول نفتهاي مرا نداده اند؟

نه! خدايي خودت بگو اين هم گريه داشت ؟ اين هم قهر داشت؟ كه ليوان به آن نازنيني را آنچنان خرد كني كه هر زره اش روي كره خاكي ديگري با ستاره هاي اطرافش همسايه شوند؟ نه، نداشت .شايد براي تو داشت اما يك راننده تاكسي چه مي داند كه تو همين امروز متولد شده اي يا هر روز!من كه مانده ام چرا بايد گريه مي كردي ؟گريه هم نمي كردي مردم مي فهميدند كه تو هنوز دندان شيري ات را هنوز نكشيده اي و دندان عقلت هم در نيامده شكسته است بغضهاي مانيفست گذشته هاي دور و درازت آبادي ات .

اينبار با دستهاي نازنينت به دارت مي آويزم تا ديگران بدانند كه تو هيچ گونه رازي نداشته اي كه با آن چشمهاي همسايه را كور كني .شايد آخرين نامه اي باشد كه بعد از مرگم برايت مي نويسم تا بداني كه با چشمان بسته هم مي شود يكنفر را دوست داشت.

                                                           تولدت مبارك

........................................................................................................................................

اما رباعی

شهر

با حرص و طمع چشم به هم دوخته ايم

با رنگ و ريا چهره برافروخته ايم

باور تو مكن كه روي خوش بيند شهر

از بس من و تو  پست و پدر سوخته ايم

 

 

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم شهریور 1386 | موضوع:
بالا