تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
دیوانه 

حواس ندارم

پرت شده ام

ميان  آسفالتهاي خيابان مولوي

با سر

حالا سرم درد مي كند

هنوز يك تاكسي هم نيامده

سرم درد مي كند

راه مي افتم

به طرف خيابان قدس

چقدر شلوغ است

و مولوي خلوت

تاكسي ها هستند و آدمها

هيچ تاكسي  خالي هم نيست

باز هم پياده راه مي افتم

صبح برف باريده بود

چقدر سردم است

خسته شدم

از اين همه راه رفتن

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع:
بالا