سمیرمی دیگر |
شعر - داستان
|
|
درباره وبلاگ
سميرمي
با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون منوی اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
دیوانه
حواس ندارم پرت شده ام ميان آسفالتهاي خيابان مولوي با سر حالا سرم درد مي كند هنوز يك تاكسي هم نيامده سرم درد مي كند راه مي افتم به طرف خيابان قدس چقدر شلوغ است و مولوي خلوت تاكسي ها هستند و آدمها هيچ تاكسي خالي هم نيست باز هم پياده راه مي افتم صبح برف باريده بود چقدر سردم است خسته شدم از اين همه راه رفتن |+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع: |
|
|