تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
 
درود دوستان عزيز
سال نو مبارک باشد براي همه شما و خانواده گراميتان از اين كه اين همه مدت به هر ۳۶ کامنتی که نتوانستم سر بزنم مي بخشيد.
انگار دارد اتفاقاتي مي افتد و سال جديدي مي رسد اما به قول سيد من غگينم.
و به راستي هم غمگينم.
تا روزي ديگر و كامنتي ديگر.
|+| نوشته شده توسط شاید خودم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
 

من سوسک شب را با چشمهای بسته می بلعم


من دستهای تب گرفته شاعر را


لای کاغذ ساندویچ پیچیده ام


عصبیت جاهلیت هنوز مانده


روی دسته آچار فرانسه ام

من خود برهنه رفته ام

شما باید بودید و می دیدید

تا حال فکر نکنید

من چگونه سیاهی هایم را


سپید کرده اما

ی آرزوی دل
نمی دانستی که اکنون من

این من تنهاتر از

اسبک سیلندر سمند زیر پای شما

چگونه عنکبوتی را که روی تنم

مور مور می شد له کرده ام

نه من تنها نبوده ام

عنکبوت خود گواه من است

پس چرا فکر می کنی

من هنوز هم پایبند فکرهای بی سرو ته

قاضی خط نوشته ام

عنکبوت له شده در زیر سیگاریم

پیپ کنار فندک گازیم

و تو که در خواب خیالی ات به خواب رفته ای

باید بدانی


که من نیستم که

توی این تاریکی خط بریل می نویسم

من دیگر سوسکها را جویده ام

و تو مصیبت

هنوز داری زیر پرچم خدمت می کنی

و نامزدت که در یکی از شهرهای جنوب

زار می زند که

چرا سوسک نیمه شب روی چادر سیاهش ناله کرده است

نه نه این دیگر غیر ممکن است

که فکر کنی من

با این خط بریلی که می نویسم

فردا بتوانی بخوانیش

و بر علیه من سوسکها را بشورانی

من فردا سوسکها را بلعیده ام

و چیزی برای وسوسه تو نمانده است

آری من شبها در خواب روی کاغذ راه می روم

جای پاهایم را وقتی می بینم که

تو هنوز خسته نشده ای و چراغ را روشن نکرده ای

دیگر خسته شده ام

همین!

همین یک سوسک را

همین سوسک خسته را که تلو تلو می خوردرا


برای تو می گذارم


تا بتوانی بر علیه من سوسکهایی را

که تا صبح زاییده است بشورانی

من سوسک شب را بلعیده ام

اما پاهایش را

که روی کاغذ پر از دوات من جا مانده

نمي توانم فراموش کنم

دیگر خسته شده ام

نمی توانم روی کاغذ راه بروم

پس تا فردا بدرود

سوسک نوشته هایم را

برایت میل می زنم

تنم را اینقدر توی قبر نلرزان

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم آذر 1386 | موضوع:
سیاهچالها ذهن یک دیوانه 

در خاطرات گم شده ام

مردي است يا زني

كه در سياه چالهاي زمان گير كرده است

هر بار نفس كه مي كشم

سياه سياه

سياه چالها پر شده اند

ديگر جايي نمانده است

نگشته

در زمانهای هنوز در گذر

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع:
تولد 

نشست داستان سمیرم هم راه افتاد

بعد از مدتها تونستم یه چیزی بنویسم و اسمشو بذارم داستان شایدم داستان نباشه یه رباعی هم دارم که ممکنه رباعی نباشه ولی دوست دارم دوستان خوب نقد کنن شاید ما هم امیدی پیدا کردیم و نوشتیم

 

روزهاي آمده رفته اند و حالا همينطور نشسته اي تا روزهاي نيامده هم برسند با دستهاي خالي اي كه نمي داني چه روزها به انتظار روزي نشسته اند كه نبوده است.حالا اخم مي كني داد مي زني و فرياد مي كشي و اعصاب مرا خرد مي كني،اعصاب مرا كه هيچ وقت با هيچ بني بشري مثل تو اينطور نبوده است.باشد من هم با خيال راحت سرم را مي گذارم و و مي ميرم به پاي فريدهاي اشك آلودت و نمي خواهم هيچگاه به فكر اين باشي كه چرا از پولهاي باد آورده نصيبي نبرده ام.

وقتي مردم خواهي فهميد لياقت مردن هم نداشته ام تا با پاي پياده به زيارتم بيايي.نه اينگونه نيست مي خواهي بداني كه چرا از همان بدو تولد نبوده ام؟ راستش خودم هم مانده ام كه چرا به دنيا آمده ام، و حالا چرا اينقدر بايد با چشمان خمار راز آلودت شبها را صبح كنم.

اصلن معناي تو هم مثل تولد مرگبار است و نمي خواهم با آن تنها باشم و همينطور تو و چشمهايت كه روز تولدت را به يادم مي آورد كه پر از اشكهاي حسرت نخورده ام بود.مانند يك پروانه! نه! يك شمع كه هنوز پروانه اي در جوارش نسوخته لبانش سوخت.

من تا روز تولدت صبر مي كنم ، آنگاه شايد بخواهم هديه اي برايت بخرم تا با آن روزها و شبها اشكهايت را پاك كني و شايد هم چيزي نخريدم.خوب دلم نمي خواهد كه تو به دنيا بيايي . اصلن تولدت چه معنايي مي تواند داشته باشدبراي چشمهايت كه هنوز خيس خيسند؟من كه هر روز آنها را دارم پس تو را براي چه مي خواهم ؟ و تولدت را با چه چيز مي توانم مقايسه كنم ؟مثل روزهاي امروز با بنزين و يا نه ! با رئيس جمهور محبوبم ؟يا همولايتي هاي پاپتي تر از دنده هاي بدون گوشت بدن مردم آفريقا كه هنوز هم پول نفتهاي مرا نداده اند؟

نه! خدايي خودت بگو اين هم گريه داشت ؟ اين هم قهر داشت؟ كه ليوان به آن نازنيني را آنچنان خرد كني كه هر زره اش روي كره خاكي ديگري با ستاره هاي اطرافش همسايه شوند؟ نه، نداشت .شايد براي تو داشت اما يك راننده تاكسي چه مي داند كه تو همين امروز متولد شده اي يا هر روز!من كه مانده ام چرا بايد گريه مي كردي ؟گريه هم نمي كردي مردم مي فهميدند كه تو هنوز دندان شيري ات را هنوز نكشيده اي و دندان عقلت هم در نيامده شكسته است بغضهاي مانيفست گذشته هاي دور و درازت آبادي ات .

اينبار با دستهاي نازنينت به دارت مي آويزم تا ديگران بدانند كه تو هيچ گونه رازي نداشته اي كه با آن چشمهاي همسايه را كور كني .شايد آخرين نامه اي باشد كه بعد از مرگم برايت مي نويسم تا بداني كه با چشمان بسته هم مي شود يكنفر را دوست داشت.

                                                           تولدت مبارك

........................................................................................................................................

اما رباعی

شهر

با حرص و طمع چشم به هم دوخته ايم

با رنگ و ريا چهره برافروخته ايم

باور تو مكن كه روي خوش بيند شهر

از بس من و تو  پست و پدر سوخته ايم

 

 

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم شهریور 1386 | موضوع:
دیوانه 

حواس ندارم

پرت شده ام

ميان  آسفالتهاي خيابان مولوي

با سر

حالا سرم درد مي كند

هنوز يك تاكسي هم نيامده

سرم درد مي كند

راه مي افتم

به طرف خيابان قدس

چقدر شلوغ است

و مولوي خلوت

تاكسي ها هستند و آدمها

هيچ تاكسي  خالي هم نيست

باز هم پياده راه مي افتم

صبح برف باريده بود

چقدر سردم است

خسته شدم

از اين همه راه رفتن

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع:
کور مادر زاد 

تا حالا بايد فهميده باشيد

كه من كورم

كور مادر زاد

و فقط با كشيدن دستانم

بر روي اشياست كه آنها را مي فهمم

اما هيچ گاه نفهميدم كه در مغز شما چه مي گذرد

فقط با همين خط بريل

و كشيدن دستانم بر روي اين خطها

چيزهايي فهميده ام

و فهميده ام كه شما به من مي خنديد

كور بودن خنده ندارد

من مادر زاد كور بوده ام

كورِ كورِ كورِ

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه دوازدهم مرداد 1386 | موضوع:
صبح 

امروز بعد از مدتها نشست رو راه انداختیم.ولی هنوز حوصله هیچ کاری رو ندارم.حتی گذاشتن کامنت برای دوستان که می بخشن و از راهنماییهاشون مارو بی بهره نمی گذارن.

صبح هم از سرماي شب

كرختي به خود گرفته است

و آفتاب

زرد زرد

سوز شب گرفته است

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در پنجشنبه هفتم تیر 1386 | موضوع:
یه روز دیگه 

مدتیه هیچ حسی ندارم نمی تونم چیزی بنویسم یا حتی بخونم خیلی خسته ام خسته از ننوشتن و از خودم که خیلی ساله.

گفتم پس حالا که نمی تونم چیزی بنویسم نوشته های گذشته خودمو اینجا بذارم شاید با راهنمایی و لطف دوستان راه افتادم.

بازم از همتون ممنونم و از این که این مدت کامنتی نذاشتم یا جواب کامنتها رو ندادم می بخشید البته این به منزله این نیست که وقتی کامنتی رو میدیدم به وبلاگ سر نمی زدم نه سر مس زدم و پیگیر کار دوستان بودم ولی نمی تونستم چیزی بنویسم یه جورایی از همه چیز برای بارهای بار خسته شدم و نمی دونم کی برمی گردم خوب اینم یه کار از چند سال پیش من. 

..................................................................................................

وقتي يازده بار از شب گذشت

فكر روزهاي گذشته

از سرت كه مي گذرند

صدايي از آن دورها

تو را مي خواند

(هي فلاني

زندگي

شايد همين باشد)

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 | موضوع:
نمايشگاه كتاب 
ديروز جمعه نمايشگاه كتاب سر درگم دنبال كتابهايي كه مي خواستم و پيدا نكردم،غرفه هايي كه لاي جمعيت گم شده بود و مردمي كه فقط راه مي رفتن به دنبال چي بودن... ؟سيد مهدي رو ديديم فقط كه اونم سرش شلوغ بود ولي خوب يه كم باهاش بوديم و خوشحال شديم بچه هاي نشست هم همينطور.

عصر خسته از همه جا برگشتيم و باز هم اتوبوس.

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع:
گریه 

مضحك گريه هايت

بر گونه هاي گل انداخته شب

تمامي ندارد

ديروز

امروز

فردا و فرداهاي ديگر

بس نمي كني؟

گريه،گريه،گريه

تا به ناكجا

تا به نا به كي

آسان تر از اين نمي شود

گريه كن

گريه،گريه،گريه

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه چهارم اسفند 1385 | موضوع:
آزادگي 

طبال بكوب

طبال مي كوبد

بر بي كرانِ رويه هاي مياني قلب يك مرد

بر بي رويه ترين خاطرات يك اسب

و اسب شيه كشان تا بي نهايت يك روز سرخ

طبال بكوب

طبال مي كوبد

بر تاريخ

بر انديشه هاي يك روز پايان نيافتني

و روز پايان  نيافته در غروبي ابدي

بر خاطرات يك اسب

يك قطره آب

طبال بكوب

طبال مي كوبد

و آنك يك مرد بر قله هاي آبي سكوت

سرخ مي شود

از سيلي

سيلي كه نهفته پشت ابر خامش بهار

طبال بكوب

طبال مي كوبد

مرد سينه مي زند

مرد زنجير

مرد تيغ مي كشد

زن ضجه مي كشد

و آه

طبال بكوب

طبال مي كوبد

اسب شيه مي كشد

و زن و مرد

هردوان به يك نظاره مي روند

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 | موضوع:
یه روز یه خاطره 

یه روز شاید تو هم دلت برای من تنگ بشه یه روزی هم می یاد که تو منو نداشته باشی و من تو رو اصلا به من چه .باید یکی باشه که ببینه سیب از درخت افتاده. شایدم نه یه ستاره پیدا بشه که خیلی بزرگ باشه تا شازده کوچولو روش جاش بشه . اصلا به من چه که اسب از اصیلترین آدما دیگه شورشو در آوردن.اومدیم یه چیزی بنویسیم همه چی ریخت به هم یه جورایی اصلا ولش کن دیگه حوصله ندارم خدا حافظ

می خواستم اینجا جای من باشه بتونم توش بنویسم حرفامو یا یه چیزی که بهش می گن شعر و شاید من نتونم بگم یا به قول بچه ها مرتکب بشم اما می گم یعنی باید بگم نمی تونم.تا بعد

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در دوشنبه هجدهم دی 1385 | موضوع:
زندگی من 
حالا که آینه هم فرصت نمی دهد

حالا که ثانیه ها!نه!غزل تمام شده

حالا که فرصت گریه نه...

ناله هم نمانده است

اشک یا ناله چه فرقی نمی کند

همیشه که اینطور با دلم تا نکرده ام

می خواستم بگویم قلب من است زیر پا له می کنی یعنی می خواستم بگویم گناه می کنی که می زنی توی ذوق من در اصل می خواستم گله کنم اما دیدم نه جمله ای نمانده است.

وقتی فکر می کنم سنگ مزارم چه بی گل است

زرتی می زنی زیر خنده که جای تامل است

حالا که توی قلب تو هم جای شعر من نمانده است

حالا که واژه واژه دلم زیر زخمه تار تو جا مانده است

بس می کنم و بی تو راهی نمی شوم

طناب! نه... قرص خواب! نه...

سقف خانه مان هم که مشکل است

اصلا بی خیال زندگی هم نمی کنم

 

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 | موضوع:
ایمیل یک مرده 

من سوسک شب را با چشمهای بسته می بلعم

من دستهای تب گرفته شاعر را

لای کاغذ ساندویچ پیچیده ام

عصبیت جاهلیت هنوز مانده روی دسته آچار فرانسه ام

من خود برهنه رفته ام

شما باید بودید و می دیدید

تا حال فکر نکنید من چگونه سیاهی هایم را سپید کرده ام

ای آرزوی دل نمی دانستی که اکنون من

این من تنهاتر از اسبک سیلندر سمند زیر پای شما

چگونه عنکبوتی که روی تنم مور مور می شد را له کرده ام

نه من تنها نبوده ام

عنکبوت خود گواه من است

پس چرا فکر می کنی

من هنوز هم پایبند فکرهای بی سرو ته قاضی خط نوشته ام

عنکبوت له شده در زیر سیگاریم

پیپ کنار فندک گازیم

و تو که در خواب خیالی ات به خواب رفته ای

باید بدانی

که من نیستم که توی این تاریکی خط بریل می نویسم

من دیگر سوسکها را جویده ام

و تو مصیبت

هنوز داری زیر پرچم خدمت می کنی

و نامزدت که در یکی از شهرهای جنوب

زار می زند که چرا سوسک نیمه شب روی چادر سیاهش ناله کرده است

نه نه این دیگر غیر ممکن است

که فکر کنی من با این خط بریلی که می نویسم

فردا بتوانی بخوانیش

و بر علیه من سوسکها را بشورانی

من فردا سوسکها را بلعیده ام

و چیزی برای وسوسه تو نمانده است

آری من شبها در خواب روی کاغذ راه می روم

جای پاهایم را وقتی می بینم که

هنوز خسته نشده ای و چراغ را روشن نکرده ای

دیگر خسته شده ام

همین!همین یک سوسک را

همین سوسک خسته که تلو تلو می خورد را برای تو می گذارم

تا بتوانی بر علیه من سوسکهایی را

که تا صبح زاییده است بشورانی

من سوسک شب را بلعیده ام

اما پاهایش را که روی کاغذ پر از دوات من جا مانده

نمي توانم فراموش کنم

دیگر خسته شده ام

نمی توانم روی کاغذ راه بروم

پس تا فردا بدرود

سوسک نوشته هایم را برایت میل می زنم

تنم را اینقدر توی قبر نلرزان

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در سه شنبه پنجم دی 1385 | موضوع:
بالا