تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
روزها 

روزهای تنهایی سرد و ساکت و کورند

عشق و شادی و امید از من و دلم دورند

من میان تنهایی غرق حسرت و دردم

بی کسی و تنهایی نغمه های ناجورند

توی کلبه ای تاریک ساکت و خموشم من

در هوای‌آن بیرون"هیچ"ها همه"شورند"

هرچه میزنم فریاد در اتاق تنهایی

هیچکس نمیفهمدچون‌که ازدلم‌دورند

گرچه ساکتم اما در دلم پر از شور است

عشق من شده ویران دردوغم دوناطورند[1]

دل تمام دنیا را در خودش فروخورده

غم شده چنان زنبور نیش ها چه ناجورند

من شدم جنان سنتور روزها موازی هم

عشق و حسرت و گرما زخمه های سنتورند

هرچه می زنم فریاد در اتاق تنهایی

هیچکس نمیفهمد چون که از دلم دورند

 

[1] نگهبان شب


 

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | موضوع:
تنهایی 

تنهاییم

         با هیچکس

                       قابل قسمت کردن نیست.

زیرا

دوستانم هم،

تنهایی های خودشان را دارند.

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه یازدهم اسفند 1385 | موضوع:
شام آخر 

 

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره‌ی یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای چهره‌ی یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگهش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا که مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را بازکرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلاً دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید:«کی؟»

-         «سه سال قبل، پیش از آنکه همه‌چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رؤیایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره‌ی عیسی شوم!!!»

 

برگرفته از کتاب«شیطان و دوشیزه پریم» اثر پائولو‌کوئیلو

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه یازدهم اسفند 1385 | موضوع:
بالا