تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
دیوانه 

حواس ندارم

پرت شده ام

ميان  آسفالتهاي خيابان مولوي

با سر

حالا سرم درد مي كند

هنوز يك تاكسي هم نيامده

سرم درد مي كند

راه مي افتم

به طرف خيابان قدس

چقدر شلوغ است

و مولوي خلوت

تاكسي ها هستند و آدمها

هيچ تاكسي  خالي هم نيست

باز هم پياده راه مي افتم

صبح برف باريده بود

چقدر سردم است

خسته شدم

از اين همه راه رفتن

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع:
کور مادر زاد 

تا حالا بايد فهميده باشيد

كه من كورم

كور مادر زاد

و فقط با كشيدن دستانم

بر روي اشياست كه آنها را مي فهمم

اما هيچ گاه نفهميدم كه در مغز شما چه مي گذرد

فقط با همين خط بريل

و كشيدن دستانم بر روي اين خطها

چيزهايي فهميده ام

و فهميده ام كه شما به من مي خنديد

كور بودن خنده ندارد

من مادر زاد كور بوده ام

كورِ كورِ كورِ

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه دوازدهم مرداد 1386 | موضوع:
بالا