تبليغاتX
سمیرمی دیگر
شعر - داستان
یه روز دیگه 

مدتیه هیچ حسی ندارم نمی تونم چیزی بنویسم یا حتی بخونم خیلی خسته ام خسته از ننوشتن و از خودم که خیلی ساله.

گفتم پس حالا که نمی تونم چیزی بنویسم نوشته های گذشته خودمو اینجا بذارم شاید با راهنمایی و لطف دوستان راه افتادم.

بازم از همتون ممنونم و از این که این مدت کامنتی نذاشتم یا جواب کامنتها رو ندادم می بخشید البته این به منزله این نیست که وقتی کامنتی رو میدیدم به وبلاگ سر نمی زدم نه سر مس زدم و پیگیر کار دوستان بودم ولی نمی تونستم چیزی بنویسم یه جورایی از همه چیز برای بارهای بار خسته شدم و نمی دونم کی برمی گردم خوب اینم یه کار از چند سال پیش من. 

..................................................................................................

وقتي يازده بار از شب گذشت

فكر روزهاي گذشته

از سرت كه مي گذرند

صدايي از آن دورها

تو را مي خواند

(هي فلاني

زندگي

شايد همين باشد)

|+| نوشته شده توسط شاید خودم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 | موضوع:
بالا