سمیرمی دیگر |
شعر - داستان
|
|
درباره وبلاگ
سميرمي
با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون با ُسمضَربه رقصان اسبش مي گذرد از كوچه سر پوشيده سواري، بر َتسمه َبند ِ قرابينش برق ِ هر سكه ستاره ئي بالاي خرمني در شب بي نسيم در شب ايلاتي عشقي. چار سوار از َ تـنگ در اومد چار تفنگ بر دوش ِ شون. دختر از مهتابي نظاره مي كند و از عبور ِ سوار خاطره ئي همچون داغ خاموش ِ زخمي چارتا ماديون پشت ِ مسجد چار جنازه پشت ِ شون منوی اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
درود دوستان عزيز
سال نو مبارک باشد براي همه شما و خانواده گراميتان از اين كه اين همه مدت به هر ۳۶ کامنتی که نتوانستم سر بزنم مي بخشيد. انگار دارد اتفاقاتي مي افتد و سال جديدي مي رسد اما به قول سيد من غگينم. و به راستي هم غمگينم. تا روزي ديگر و كامنتي ديگر. |+| نوشته شده توسط شاید خودم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع: من سوسک شب را با چشمهای بسته می بلعم
من خود برهنه رفته ام شما باید بودید و می دیدید تا حال فکر نکنید من چگونه سیاهی هایم را
ی آرزوی دل این من تنهاتر از اسبک سیلندر سمند زیر پای شما چگونه عنکبوتی را که روی تنم مور مور می شد له کرده ام نه من تنها نبوده ام عنکبوت خود گواه من است پس چرا فکر می کنی من هنوز هم پایبند فکرهای بی سرو ته قاضی خط نوشته ام عنکبوت له شده در زیر سیگاریم پیپ کنار فندک گازیم و تو که در خواب خیالی ات به خواب رفته ای باید بدانی
توی این تاریکی خط بریل می نویسم من دیگر سوسکها را جویده ام و تو مصیبت هنوز داری زیر پرچم خدمت می کنی و نامزدت که در یکی از شهرهای جنوب زار می زند که چرا سوسک نیمه شب روی چادر سیاهش ناله کرده است نه نه این دیگر غیر ممکن است که فکر کنی من با این خط بریلی که می نویسم فردا بتوانی بخوانیش و بر علیه من سوسکها را بشورانی من فردا سوسکها را بلعیده ام و چیزی برای وسوسه تو نمانده است آری من شبها در خواب روی کاغذ راه می روم جای پاهایم را وقتی می بینم که تو هنوز خسته نشده ای و چراغ را روشن نکرده ای دیگر خسته شده ام همین! همین یک سوسک را همین سوسک خسته را که تلو تلو می خوردرا
که تا صبح زاییده است بشورانی من سوسک شب را بلعیده ام اما پاهایش را که روی کاغذ پر از دوات من جا مانده نمي توانم فراموش کنم دیگر خسته شده ام نمی توانم روی کاغذ راه بروم پس تا فردا بدرود سوسک نوشته هایم را برایت میل می زنم تنم را اینقدر توی قبر نلرزان |+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم آذر 1386 | موضوع: سیاهچالها ذهن یک دیوانه
در خاطرات گم شده ام مردي است يا زني كه در سياه چالهاي زمان گير كرده است هر بار نفس كه مي كشم سياه سياه سياه چالها پر شده اند ديگر جايي نمانده است نگشته در زمانهای هنوز در گذر |+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: تولد
نشست داستان سمیرم هم راه افتاد بعد از مدتها تونستم یه چیزی بنویسم و اسمشو بذارم داستان شایدم داستان نباشه یه رباعی هم دارم که ممکنه رباعی نباشه ولی دوست دارم دوستان خوب نقد کنن شاید ما هم امیدی پیدا کردیم و نوشتیم
روزهاي آمده رفته اند و حالا همينطور نشسته اي تا روزهاي نيامده هم برسند با دستهاي خالي اي كه نمي داني چه روزها به انتظار روزي نشسته اند كه نبوده است.حالا اخم مي كني داد مي زني و فرياد مي كشي و اعصاب مرا خرد مي كني،اعصاب مرا كه هيچ وقت با هيچ بني بشري مثل تو اينطور نبوده است.باشد من هم با خيال راحت سرم را مي گذارم و و مي ميرم به پاي فريدهاي اشك آلودت و نمي خواهم هيچگاه به فكر اين باشي كه چرا از پولهاي باد آورده نصيبي نبرده ام. وقتي مردم خواهي فهميد لياقت مردن هم نداشته ام تا با پاي پياده به زيارتم بيايي.نه اينگونه نيست مي خواهي بداني كه چرا از همان بدو تولد نبوده ام؟ راستش خودم هم مانده ام كه چرا به دنيا آمده ام، و حالا چرا اينقدر بايد با چشمان خمار راز آلودت شبها را صبح كنم. اصلن معناي تو هم مثل تولد مرگبار است و نمي خواهم با آن تنها باشم و همينطور تو و چشمهايت كه روز تولدت را به يادم مي آورد كه پر از اشكهاي حسرت نخورده ام بود.مانند يك پروانه! نه! يك شمع كه هنوز پروانه اي در جوارش نسوخته لبانش سوخت. من تا روز تولدت صبر مي كنم ، آنگاه شايد بخواهم هديه اي برايت بخرم تا با آن روزها و شبها اشكهايت را پاك كني و شايد هم چيزي نخريدم.خوب دلم نمي خواهد كه تو به دنيا بيايي . اصلن تولدت چه معنايي مي تواند داشته باشدبراي چشمهايت كه هنوز خيس خيسند؟من كه هر روز آنها را دارم پس تو را براي چه مي خواهم ؟ و تولدت را با چه چيز مي توانم مقايسه كنم ؟مثل روزهاي امروز با بنزين و يا نه ! با رئيس جمهور محبوبم ؟يا همولايتي هاي پاپتي تر از دنده هاي بدون گوشت بدن مردم آفريقا كه هنوز هم پول نفتهاي مرا نداده اند؟ نه! خدايي خودت بگو اين هم گريه داشت ؟ اين هم قهر داشت؟ كه ليوان به آن نازنيني را آنچنان خرد كني كه هر زره اش روي كره خاكي ديگري با ستاره هاي اطرافش همسايه شوند؟ نه، نداشت .شايد براي تو داشت اما يك راننده تاكسي چه مي داند كه تو همين امروز متولد شده اي يا هر روز!من كه مانده ام چرا بايد گريه مي كردي ؟گريه هم نمي كردي مردم مي فهميدند كه تو هنوز دندان شيري ات را هنوز نكشيده اي و دندان عقلت هم در نيامده شكسته است بغضهاي مانيفست گذشته هاي دور و درازت آبادي ات . اينبار با دستهاي نازنينت به دارت مي آويزم تا ديگران بدانند كه تو هيچ گونه رازي نداشته اي كه با آن چشمهاي همسايه را كور كني .شايد آخرين نامه اي باشد كه بعد از مرگم برايت مي نويسم تا بداني كه با چشمان بسته هم مي شود يكنفر را دوست داشت. تولدت مبارك ........................................................................................................................................ اما رباعی شهر با حرص و طمع چشم به هم دوخته ايم با رنگ و ريا چهره برافروخته ايم باور تو مكن كه روي خوش بيند شهر از بس من و تو پست و پدر سوخته ايم
|+| نوشته شده توسط شاید خودم در یکشنبه چهارم شهریور 1386 | موضوع: دیوانه
حواس ندارم پرت شده ام ميان آسفالتهاي خيابان مولوي با سر حالا سرم درد مي كند هنوز يك تاكسي هم نيامده سرم درد مي كند راه مي افتم به طرف خيابان قدس چقدر شلوغ است و مولوي خلوت تاكسي ها هستند و آدمها هيچ تاكسي خالي هم نيست باز هم پياده راه مي افتم صبح برف باريده بود چقدر سردم است خسته شدم از اين همه راه رفتن |+| نوشته شده توسط شاید خودم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع: |
|
|